شهاب الدين احمد سمعانى

112

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

عشق پيش آمد تيرى بيامد و در آن سفت شانهء وى 37 سخت گشت و آن خون به او فرومىرفت شاخ شاخ ، به جراحت نگريست خردك بود گفت : انّ هذه لصغيرة و اللّه يبارك فى الصّغير . گفت : اين جراحت خرد است و ليكن خداى در خرد بركت كند تا بزرگ گردد ، اين خود چه دلها بود . معاذ را - رضى اللّه عنه - چون طاعون بر دست پديد آمد ، دست در روى مىماليد 38 و بوسه برمىداد ، چون در سكرات مرگ افتاد و آن شدّت نزع پديد آمد مىگفت : اخنقنى خنقك فو عزّتك انّى لأحبّك ؛ خنق ، آن باشد كه حلق كسى بگيرى و مىافشارى . معاذ مىگفت بيفشار بىآزرم‌وار كه 39 دوستت مىدارم . بيت اى چراغِ جهان غلام توام * هر چه خواهى بكن زمانهء تست هر كجا بينيَم كمان دركش * كين دل و جان من نشانهء تست آن عزيزى مىگويد : به عيادت آن درويشى رفتم 40 و گفتم : ليس بصادق فى حبّه من لم يصبر على ضربه . هر كه در زخم او 41 صبر نكند در حبّ او صادق نبود . آن درويش سر برآورده و گفت : غلط كردى ، و گفت : ليس بصادق فى حبّه من لم يتلذّذ بضربه . هر كه از زخم او لذت نيابد در محبّت او صادق نبود . / a 35 / مشايخ عراق گفتند 42 : لا يصير الرّجل عارفا حتّى يستوى عنده المنع و العطاء . مرد به سر مسئلهء معرفت نرسد تا منع و عطا نزد او يكسان نشود . فانكر الشّبلى ذلك و قال لا بل انّما يصير عارفا اذا كان المنع احبّ اليه من العطاء لانّ المنع مراد الحقّ و العطاء مراد العبد و العارف من يجعل مراده فداء مراد مراده . شبلى گفت : آن غلط است ، مرد آنگاه عارف گردد كه به نزديك او منع بر عطا بچربد ، زيرا كه منع مراد حق است على الخصوص ، و در عطا مراد بنده است و عارف حقيقتى آن است كه مراد خود را فداى مراد مراد گرداند . آورده‌اند كه يكى از پادشاهان 43 را بيداريى در راه دين پديد آمد چندانى قطرات حسرات از غمام غم بر زمين رخساره بباريد كه چشم او بريخت ، او را گفتند : اين چندين جدّ و جهد كردى حق - جلّ جلاله - بدين مجاهدت ترا چه داد ؟ فقال : اعطانى الكلّ لانّه سلبنى مرادى و عوّضنى عليه ان لا اريد الّا ما يريد هو . گفت همه داد زيرا كه مراد من بستد و عوض آن داد كه نخواهم مگر آنچه او خواهد .